88/11/09
از هجوم روشنايي شيشه هاي در تكان مي خورد.
صبح شد،آفتاب آمد.
چاي را خورديم روي سبزه راز ميز.
***
ساعت نه ابر آمد، نرده ها تر شد.
لحظه هاي كوچك من زير لادن ها نهان بودند.
يك عروسك پشت باران بود.
***
ابرها رفتند.
يك هواي صاف،يك گنجشك، يك پرواز.
دشمنان من كجا هستند؟
فكر مي كردم:
در حضور شمعداني ها شقاوت آب خواهد شد.
***
در گشودم: قسمتي از آسمان افتاد در ليوان آب من.
آب را با آسمان خوردم.
لحظه هاي كوچك من خواب هاي نقره مي ديدند.
من كتابم را گشودم زير ناپديد وقت.
***
نيمروز آمد.
بوي نان از آفتاب سفره تا ادراك جسم گل سفر مي كرد.
مرتع ادراك خرم بود.
***
دست من در رنگ هاي فطري بودن شناور شد:
پرتقالي پوست مي كندم.
شهر در آيينه پيدا بود.
دوستان من كجا هستند؟
روزهاشان پرتقالي باد!
***
پشت شيشه تا بخواهي شب.
در اتاق من طنيني بود از برخورد انگشتان من با اوج،
در اتاق من صداي كاهش مقياس مي آمد.
لحظه هاي كوچك من تا ستاره فكر مي كردند.
خواب روي چشم هايم چيزهايي را بنا مي كرد:
يك فضاي باز،شن هاي ترنم، جاي پاي دوست ...
*****
سهراب
